محمد بن عبد الله بن عمر
156
خلاصهء سيرت رسول الله ( ص )
بستاند . سيد ، عليه السلام ، أجازت فرمود . وگفت : يا رسول اللّه ، استخلاص مال خود بىدروغ گفتن با أهل « 1 » مكة نتوانم كرد ، أجازت مىفرمايى ؟ گفت : بهر طريق كه مىتوانى مال خود را استخلاص كن . پس حجّاج به مكة روانه شد ، چون به نزديك مكة رسيد ، جماعتى از قريش نشسته بودند تا خبري بازدانند كه سيد ، عليه السلام ، با أهل خيبر چه كرده است . چه اعتقاد قريش آن بود كه لشكر اسلام منهزم شوند . پس چون حجّاج ديدند كه از مدينه مىآمد ونمىدانستند كه مسلمان است ، استقبال نمودند وگفتند : حال محمد چيست ؟ گفت : لشكر محمد به هزيمت برفت ومحمد را أسير كردند . وقريش خرّم شدند وأو را به اعزاز واكرام در مكة بردند . وچون پيش مهتران قريش رفت ، گفت : مرا مدد دهيد تا مال خود * از هر كس بازستانم ، وبه خيبر بازروم وقماشها كه أهل خيبر از محمد ولشكر محمد ستدهاند ، بازخرم ، پيش از آن كه بازرگانان ديگر بروند وبخرند . پس قريش پنداشتند كه راست است ، ومال وى به عنف « 2 » ولطف به استخلاص كردند ، وپيش از سه روز به حجّاج دادند ، وعزم مدينه كرد . عباس ، رضى اللّه عنه ، نزد حجّاج رفت وگفت : چيست كه آوردهاى ؟ [ حجّاج سر در گوش عباس نهاد وگفت ] « 3 » : با خود دار كه ظفر از آن محمد است ، وأحوال چنان كه بود با وى بگفت . وگفت : من مسلمان شدهام ، واين ساعت به خدمت سيد ، عليه السلام ، مىروم واز بهر استخلاص مال اين حكايتها كردم . پس عباس ، رضى اللّه عنه ، باز خانه رفت ، وبعد از سه روز ، جامهء نيكوى معطّر درپوشيد وعصايى در دست گرفت ، وبه مسجد حرام رفت ، وبه طواف كعبه مشغول شد . قريش چون عباس را ديدند كه خرّم بود وزينتى زيادت از هر روز بر خود كرده بود ، گفتند : مىدانيم كه تو در آتش محمد مىسوزى ، اما تجلّد « 4 » مىنمايى . جواب داد : شكر حق مىگزارم ، كه محمد خيبر را بگشود ومالها بستد ودختر ملك ايشان به خانه آورد ، وحجّاج با شما حيلت كرد ودروغ گفت « 5 » . حكايت هشتم - قدوم جعفر در روز خيبر جعفر بن أبي طالب به حبشه بود وروز فتح خيبر به خدمت سيد ، عليه السلام ، رسيد ، با شانزده تن ديگر . سيد ، عليه السلام ، برخاست ومعانقه كرد ، وميان هر دو چشمهاى وى بوسه داد [ و ] از غنيمت خيبر نصيب داد . وسبب بازآمدن ايشان را از حبشه آن بود كه سيد ،
--> ( 1 ) . در أصل : بىدروغ ونلين است با أهل ( 2 ) . عنف مقابل لطف ، درشتى وشدت ( معين ) ( 3 ) . از سيره ، ص 841 ، نقل شد . ( 4 ) . تجلد : چابكى نمودن ، چالاكى كردن ( معين ) ( 5 ) . اين حكايت در سيره ، ص 838 - 843 ، آمده است .